چه ميكوشي به درمان من اي بخت
كه من پروردهي دامان دردم
جگر پرورده غم، با اشك گرمم
رهآورده خزان، با آه سردم
شبي در من نشسته سرد و خاموش
كه در او، رنگي از خواب و خيال است
به شهر روز، ره بردن از اين شام
خيالي خام و اميدي محال است
نه اميدي، كه ره جويم به تدبير
نه تدبيري، از اين گرداب اندوه
مرا درياي حسرت، موج در موج
مرا صحراي محنت، كوه در كوه
چه ميپويم، ره تاريك اين عمر؟
كه در او نيست پيدا آفتابي!
مگر جان را فريبي زنده دارد
در اين وادي نميبينم سرابي
چو خار اين بيابان، تشنهكامي
سراپاي وجودم در شرر سوخت
نروئيده گلي در دامن صبر
دلم چون لاله از داغ جگر سوخت
به دامان سحر در كوچهي آه
جهاني تيره بينم پيچ در پيچ
نوايي ميرسد از مرغ افسوس
كه هستي نيست جز افسانهي "هيچ"
مرا زين راه طاقت سوز پرسي
چه حاصل؟ مانده پايان را رهآورد
همه رنج و همه رنج و همه رنج
همه درد و همه درد و همه درد ! ماه من بعد تو
تنهایی خود را چه کنم؟ هر شب اندازه ی
خورشید دلم میگیرد وقت گل کردن آیینه
ی تنهاییمان بین این حسرت و
..تردید..دلم میگیرد شاخه ای سیب به من
دادی و رفتی و ببین مثل این سیب که
خشکید دلم میگیرد روی تختی که هنوز
عکس تو آن گوشه اش است هر کسی جای تو
خوابید دلم میگیرد باز تنها شدم اما
قلمم نامه نوشت نامه برعکس تو
فهمید دلم میگیرد رفت جایی که کسی
هیچ کسی را به خودش- نکند عاشق و
...پوسید...دلم میگیرد شاعری حرف دلش را
زد و اینگونه نوشت روی قبرم بنویسید دلم میگیرد مرگ
پايان كبوتر ها نيست شده
يك افسانه ، ديگر حتي با شقايق هم زندگي بي معناست تا
شقايق هست زندگي بايد كرد... سيب
نيست ،ايمان نيست، مهرباني؟؟؟؟ واي ! جايش خاليست! زندگي
مرثيه ثانيه هاست زندگي بي دل ، چه بگويم كه خطاست چند
قرونيست كه عشق اين دليل طپش و هستي دل با همه كرده وداع ما چرا زنده بمانيم،زندگي
بي دل دل بي عشق خطاست همه
جا مي گردم آسمان ،دره و كوه تا بيابم مهرباني تا بپرسم از او ما
چرا زنده بمانيم
حيف
او جايي نيست مهرباني جايش در ميان همه دلها خالي ست دلم تنگ است بسان قایقی گم
گشته در دریا پر از ترس است نمیدانم کجا
بودم کجا هستم مقصد نامعلوم
است در این آشفته
بازار به دیدار تو
مشتاقم پر تشویشمو
حال خود نمیفهم دلم تنگ است برای آن نگاه
شوخ و شیطانت برای آن حس
غریب چشمانت نمیدانم اگر
اینگونه دلتنگم دل تو پس چرا
این سان آرام است ؟
شب من، روز و، روزم شب شود آخر.
من در سکوت ساده ي شب هاي بي پناه
در آسمان تيره ي تنهاي بي فريب عکس تو را ديدم
در ازدحام خالي از حس خيابان ها
آري تو را ديدم !
هر جا که ميرفتم هر جا که مي ماندم
در خواب
و در رويا،وَهمِ تو با من بود
من با
خيالت زندگي کردم
و
خويشتن را در خود رها کردم و با تو پيوستم اما ندانستي !
هر شب که من تنهاي تنها با ديدگان پر ز اشکم خيره
ميگشتم به سوي ماه
وَاندر
کدامين چشم ساحر تصويري از ماه مي ديدي؟
من خيره در شب بودم و تو خيره در چشمان او بودي !
هرگز ندانستي ! هرگز نفهميدي !...
هرگز نديدي عشق را در آن نگاه سرد و گيج من
و خوب ميدانم ديگر نمي فهمي ديگر نميداني
!..........
اين عشق يک رازست بين منو آن ماه
او شاهد است آري،او شاهد عشق من و اشک منست
آري.............
روزي اگر عشق مرا دانستي و در آن ترديد کردي تو
از ماه بپرس آنرا
او خوب ميداند،عشق مرا حفظ است
از بس
که عشقم را در گوش او تکرار کردم من در آن
شب آرام مهتابي،که خالي قلبم از حس عشقت در تلاطم بود... چشمهايم شكسته است و از مژههايم گريه ميچكد حال، تو را چگونه باور كنم سايه ها آنقـدر آفتاب خوردهاند كه پوسيدن را انكار مي كنند از نگاهت بارها زمين خوردن را آزموده ام اكنون تو در چشمهاي شكسته ام كدام آفتاب را جستجو مي كني در حاليكه سالهاست كفشها يم را بر گـردن آويختهام و پاهايم فاصله را در سكوت كوچه مينوشد./
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با وجودي كه بهار
از همين پنجره ميآمد و
مهمان دل ما ميشد
مادرم پنجره را دوست نداشت...
با
وجودي كه همين پنجره بود
كه به ما مژده باز آمدن چلچله ها را ميداد
مادرم ميترسيد...
مادرم ميترسيد..
كه لحاف نيمه شب
از روي خواهر كوچك من پس برود
يا كه وقتي باران ميبارد
گوشه قالي ما تر بشود
هر زمستان سرما
روي پيشاني مادر
خطي از غم ميكاشت
پنجره شيشه نداشت...
دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد
آي همسايه زنداني من
ضربهي دست مرا پاسخ گوي
ضربه دست مرا پاسخ نيست
تا به كي بايد تنها تنها
وندر اين زندان زيست
ضربه هر
چند به ديوار فرو كوبيدم
پاسخي نشنيدم
سال ها رفت كه من
كردهام با غم تنهايي خو
ديگر از
پاسخ خود نوميدم
راستي هان
چه صدايي آمد؟
ضربهاي
كوفت به ديواره زندان، دستي؟
ضربه ميكوبد همسايه زنداني من
پاسخي
ميجويد
ديده را ميبندم
در دل از وحشت تنهايي او ميخندم !!
باغبانی
پیرم
که بغیر از گلها، از همه دلگیرم
کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است
عده ای بی خبرند
عده ای کور و کرند
عده ای هم پکرند
دلم از این همه بد می گیرد و چه خوب! آدمی می میرد
![]()

![]()

![]()
![]()
بلند اندام زيبايم،
كه شمع پر فروغ و زيور ابيات من بود .
چرا اينگونه ساكت شد،
پري قصههاي من،
گل سرخ خيال لحظههاي غربت و محنت.
چرا تسليم محض سرنوشت نابرابر شد،
مگو، بـــــا تــــو !
كه شايد دلبرت،
دلبسته قصر طلايي شد...
نميدانم .....
نميدانم كه بعد زندگي عشق است يا تزوير؟
نميدانم كه عصر ما،
و آن افسانه شيرين و كهنه قصه ليلي،
همه خواب و خيال است يا همه نسيان؟
نميدانــــــــم ....
ولي، آونگ لحظه هاي شب خيزم،
و قطره قطره باران،
به روي شاخه گلها،
و بغض در گلو مانده،
سرود سبز دوستي را،
و آفتاب صداقت را،
بشارت ميدهد روزي.
به امــــــــيد چنان روزي
![]()
وَاندر درخشش آن ماه نقره اي
تو در کدامين جاي اين دنيا
![]()

![]()
![]()
دل وحشت زده در سينه من ميلرزيد ![]()

![]()
| Design by : Pichak |

